قسمت اول
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
توی یه خانواده کوچیک توی شمال شهر تهران بدنیا اومدم پدر و مادر عاشق هم بودن جز خودم یه برادر بزرگتر داشتم. کل خانواده با هم رابطه خوبی داشتیم تنها چیزی که گاهی ازارم میداد این بود که حس میکردم مادرم برادرم رو از من بیشتر دوستداره و البته پدرم هم نسبت به برادرم با من مهربونتر بود بنابراین خیلی اذیتم
قسمت دوم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
گفتم بخاطر چهرم خیلی مورد توجه ادمها قرار میگرفتم حتی دختر بچه ها حتی پیرمردها مطمئنا همیشه این توجه ها خوشایند نیستمثلا یادمه یه پیرمردی توی محل بود که من خیلی دوستش داشتم توی عالم بچگی بهم میگفت بیا خونم بازی کن منم نمیدونستم چی به چیه میرفتم منو میشوند روی پاهاش و از زیر بهم دست میزد اولین بار که
قسمت سوم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
روزها از پی هم میگذشت و ما توی خونه جدید بودیم نزدیک فصل امتحانات بود کلاس سوم راهنمایی بودم که قرار شد مامانم بره و چند روزی پیش مادربزرگم باشه من کلاً یه خاله دارم دوتا پسر داره و دو تا دختر که جریاناتی که گفتم مربوط به دختر و پسر خاله کوچیکم بود بنا شد مادرم بره ودر عوض پسرخاله و دختر خاله بزرگم
قسمت چهارم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
اینو یادم رفت بگم با مهران دو سه باری سینما رفتم توی سینما دستشو میذاشت روی پام و آروم سعی میکرد دستشو بیاره بالاتر و من هرسری دستشو بلند میکردم میذاشتم روی پای خودش تا اینکه بار آخری که رفتیم سینما این کارو کرد منم متعاقبا دستشو بلند کردم که گفت مگه میخوام چیکار کنم که اینکارو میکنی منم هیچی نگفتم
قسمت پنجم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
موقع ثبت نام دانشگاه متوجه شدم با دو تا از همکلاسیای هنرستانم یکجا قبول شدیمو از اول چسبیدیم به هم کلاسا شروع شد البته اسمش دانشگاه رفتن بجای سرکلاس رفتن میرفتیم بیرون و شیطنت میکردیم گاهی اتو هم میزدیم و شماره میگرفتیم ولی با کسی دوست نمیشدیم یه روز که منتظر اتوبوس دانشگاه بودم ۲ ۳ تا از پسرای اون
قسمت ششم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 22:09
حسابی سرخورده شده بودم پیشنهاد زیاد داشتم چندتاییم خواستگار که همرو ندیده رد میکردم تا اینکه ترم حدید شروع شد توی یکی از اوتو زدنامون با یه پسر آشنا شدم به نام علی ، از من ۵ سال بزرگتر بود ازم خواست با هم دوست بشیم و شمارشو داد قیافه خوبی داشت اما بیشتر از قیافش تعریفای از خودش باعث میشد جذبش بشم دا
گاهی باید به زندگی لبخند زد:)
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 19:49
این روزا فرصتی دوباره به خودم و خیلی های دیگه دادم با خودم مهربون تر شدم:) پچ پچای ذهنم کم تر شده و آرامشم بیشتر... خدایا شکرت
لبخند
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 19:49
و سفر یک روزه ام به شمال از همین ساعت و دقیقه و ثانیه آغاز میشود:)
اصل حفظ کردن خویش
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 1:04
اگه کسی به یادتون نیست و به یادش هستید از حالا به بعد میتونید وانمود کنید که نیستید حتی اگه هیچ وقت، واقعن نتونید به یادش نباشید.
از آرزوها
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 1:04
دلم ی گلخونه این شکلی میخواد :)
از رازها
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 23:36
راز بی نیازی بریدن از همه چیزه. از مال دنیا بگیر تا تموم آدما. اونجاست که تازه دنیات یکم رنگ میگیره.
رویاها
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 6:41
خدا رویاهای مارو از ما نگیره با اونا میشه خوابید میشه زندگی کرد
جمکران
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 8:39
همین الان یهویی:) بعدا نوشت: همه دنیا هم که تنهات بذارن همین که یکیو تو زندگیت داشته باشی که پایه همه تصمیمای یهوییِ دونفرست کافیه :)
زندگی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 8:39
زندگی جیره مختصری است. مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه ی قند! زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...! #سهراب_سپهری
...
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:51
خیلی مونده تا بفهمیم اگه کسی میگه "عزیزم" دلیل بر این که دوسمون داره نیست و اگه کسی نمیگه "عزیزم" دلیلی بر این که دوسمون نداره نیست!
سنگ صبور..
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:25
رفیق همونیه که وقتی پیششی پر حرف میشی ..
بی اعتمادی ها
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 2:06
هيچوقت با رفتن كسيو امتحان نكن، چون اون ديگه نميتونه بهت اعتماد كنه!
از بدترین ها
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:11
بدترین "بله" اونیه که قبلا "جونم" بوده... شب بخیر ...
تنهایی
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 17:29
چقدر شب اضافه می آید وقتی تنهایی..!!!
چرا صب نمیشه؟
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 17:29
خیلی وقتا آدم نمی دونه چه مرگشه. دلش می خواد درباره ش با یکی حرف بزنه، ولی نمی دونه با کی اگرم یکی پیدا بشه آدم نمی دونه چی رو از کجا شروع کنه ...