خرید بک لینک
گفتم بخاطر چهرم خیلی مورد توجه ادمها قرار میگرفتم حتی دختر بچه ها حتی پیرمردها مطمئنا همیشه این توجه ها خوشایند نیست

مثلا یادمه یه پیرمردی توی محل بود که من خیلی دوستش داشتم توی عالم بچگی بهم میگفت بیا خونم بازی کن منم نمیدونستم چی به چیه میرفتم منو میشوند روی پاهاش و از زیر بهم دست میزد اولین بار که رفتم متوجه نشدم اما بار دوم که رفتم با اینکه نمیدونستم چی به چیه اما حس کردم این رفتار طبیعی نیست فک میکنم اونموقع 6 سالم بود از روی پاش بلند شدم و با دوستم از خونش اومدیم بیرون همیشه میگم خدارو شکر اون دوباری که این اتفاق افتاد دوستم باهام بود وگرنه شاید ...

چند سال بعد که تقریبا ده - یازده ساله بودم داشتم توی برفا تنهایی بازی میکردم دیدم اومد گفت چیکار میکنی گفتم برف بازی دستشو برد ازیر کاپشنم و سینم رو گرفت فک میکنم سینم اون موقع اندازه یه فندق بود اما فهمیدم منظور بدی داره کلی دویدم و رسیدم خونمون رفتم تو در حیاط رو یه ذره باز گذاشتم از لاش نگاه میکردم اومد سر کوچمون ایستاد خیره شد به در هنوز اون نگاه کثیفشو یادمه شاید 75 سالی داشت ازش متنفرم حتی الان که 30 سالمه ازینکه از اعتمادم سواستفاده شده خیلی خشمگینم.

8 ساله بودم که یه خانواده کرد اومدن توی محلمون ته کوچه میشستن یه دختر شش ساله داشت که لهجه غلیظ کردی داشت دختر ناسازگاری بود با همه دعواش میشد اما من هواشو داشتم کلا همیشه دوست داشتم به کسایی که اختلال شخصیتی داشتن کمک کنم حتی با اینکه اونموقع نمیفهمیدم این دختر اختلال شخصیتی داره و نرمال نیست

یه روز با اون دختر که اسمش یادم نمیاد داشتیم ساعتای 10 -11 ظهر بازی میکردیم که یهو دستشو برد بین پاهام و به کردی میکفت کز کز من متوجه نمیشدم منظورش چیه یا چی میخخواد گفتم چی میگی که دیدم باز دستشو محکم تر فشار داد از خود دورش کردم و رفتم لبه یه جدول نشستم اونجا داشت اتوبان ساخته میشد و کسی اون دورو اطراف نبود اومد دامنمو زد بالا و با دست محکم شروع کرد به مالیدن التم یهو یه حس شدید بهم دست داد حسی که بعدها فهمیدم ارگاسمه بدنم به لرزه افتاد و من یکی از بهترین حسهای دنیارو تجربه کردم چند روز بعد اون دختر بچه با خانوادش از محل ما رفتن و من دیگه ندیدمش

الان که فک میکنم یادم میاد که بودن 1-2 تا پسری که منو میچسبوندن به دیوار و خودشونو بهم میمالوندن و من متوجه نمیشدم که دقیقا چیکار میکن

خاطره اولین ارضا شدن توی 8 سالگی بدجوری ذهن من رو به خودش مشغول کرد حس عجیبی و تجربه کرده بودم که متوجه نمیشدم چی بود اصلا و چرا اتفاق افتاد. 11 سالم بود که مادر بزرگم (مادر مادرم) از شهرستان اومد و خواست که چند روزی خونه ما بمونه، مادر بزرگم عشق من بود اونم من رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت ما عاشق هم بودیم، هر شب با قصه منو میخوابوند اون شب کنارش خوابیدم گفتم مامان بزرگ برام قصه بگو گفت زبونم توی دهنم نمیچرخه، نمیتونم فرداشب میگم و ما خوابیدیم فردا صبحانه و نهار رو خوردیم و من کنار مادر بزرگم دراز کشیدم و خوابیدیم بعد یه مدت مادر بزرگم بیدارشد میخواست نماز بخونه بزور نشست گفت نمیتونم بلند شم دستشویی داش یادمه خودشو خیس کرد هرچی سعی کردم کمکش کنم بلند شه نتونست ترسیده بود منم ترسیده بودم مامانمو صدا کردم مامانم اومد مامان بزرگمو بردیم حموم شستیمش. بابام گفت میبریمش بیمارستان یادمه با اینکه مادربزرگم وزن زیادی داشت بابام بغلش کرد و از طبقه دوم اوردش توی حیاط مامان بزرگم گفت وایسا نماز بخونم همونجا وضو گرفت وسط حیاط نشسته نماز خوند من روی پاگرد اول کنار نرده ها نشسته بودم و اشک میریختم مادر بزرگمو بردن و اخرین نمازشو خوند

مادر بزرگم سکته مغزی کرده بود و یه ور بدنش از کار افتاده بود چون اضافه وزن داشت همیشه ترسید شاید یکم با فیزیوتراپی میشد بهتر بشه اما دیگه تلاشی نکرد و زمینگیر شد.

ممادر بزرگم بستری شد و به خالم که توی یه شهر دیگه بود گفتن بیا و یه شب تو خونه باش پیش بچه ها مامانم بره بیمارستان یه شب خالم بره مامانم پیش ماها باشه همراه خالم دختر خاله و پسرخالم هم اومدن دختر خالم 6 ساله بودو پسر خالم 13 ساله دختر خالم یه رگه جنوبی داشت ازون سبزه ها بود و با اینکه بچه بود اما پدرسوختگی ازش میبارید توی شیطنت لنگه نداشت پسرخالمم که از همون روز اول فهمیدم خیلی توی کوکمه اخه ما تا اون سن دو بار بیشتر همدیگرون ندیده بودیم چون شوهر خالم بد دل بود و نمیذاشت خالم جایی بره تابستونا که ما میرفتیم شهرستان همه بودیم الا خانواده خالم. چند روز که گذشت من با دختر خالم خیلی صمیمی شدیم مثل دو تا خواهر بودیم شبا جامونو با هم مینداختن روی بالکن دختر خالم خیلی خودشو بهم نزدیک میکرد خیلی خودشو بهم میمالید منم کم کم متوجه منظورش شده بودم تا اینکه یک شب پاشو گذاشت بین پام و فشار داد دوباره همو رعشه همون حس انقباض شدید و من ارضا شدم همین کار رو هم من برای اون کردم و اون هم همین حالت بهش دست داد چند بار دیگه هم اینکارو کردیم تا اینکه مادر بزرگمو بدن شهرستان خونه خودش و همه چی تموم شد و ما باز همدیگرو ندیدم

جز پسر خالم که اون روزا توجه خاص و ویژه ای بهم داشت از سمت خانواده پدری هم یه پسرعمو داشتم که از بچگی سر یه حرف مامانم که بهش گفته بود مرجان و میخوام بدم به تو توی دلش عشق منو پرورونده بود من به هردوی این افراد یه جور حس داشتم و یکم از پسرخاله و پسر عمو بودن برام عزیزتر بودن و ته دلم دوستشون داشتم و ازینکه ازشون دلبری میکردم لذت میبردم اما هیچوقتم بهشون رو نمیدادم

هر دوی اونا توی شهرستان بودم پسرعموم شهرستان پدریم و پسرخالم شهرستان مادریم

پسر خالم از من 2 سال بزرگتر بود و پسرعموم 5 سال

ما از محل قدیمی رفتیم و توی یه محل جدید مستقر شدیم 12-13 سالم بود که داشتیم از مسافرت به شهرستان پدریم بر میگشتیم میخواستم سوار ماشین بشم که پسرعموم خودشو بهم رسوند گفت داری میری گفتم اره پرید یهو لپمو بوسید گفت دوست دارم

بعد یک مدت که از انتقال مادربزرگم به شهرستان گذشته بود خبر اومد که خالم از همسرش جدا شده و اومده که پیش مادربزرگم و پدربزرگم زندگی کنه و ازشون مراقبت کنه تابستون اون سال باز ما رفتیم شهرستان خونه مادربزرگ و پدربزرگم که خالم هم اونجا بود یه روز توی یکی از اتاقا با پسرخالم حرف میزدیم گفتم پسرعموم یه بار منو بوسید دیدم اونم بلند شد گفت اا حالا که اینجوریه منم بوست میکنم و لپم رو بوسید برق از سرم پرید میدونستم دوستم داره اما جدی نگرفتم مثلا اگه من چیزی از وسیله هاشو دوست داشتم الکی میگفت من اینو میدم به پسرخالم (ِیعنی برادرم) اما چشمش به من بود

خلاصه که این عشق و عاشقیای بچگی ادامه داشت تا ما کم کم بزرگ شدیم

برچسب: نویسنده: آدرین محمودی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 22:09

صفحه بندی