کلاسا شروع شد البته اسمش دانشگاه رفتن بجای سرکلاس رفتن میرفتیم بیرون و شیطنت میکردیم گاهی اتو هم میزدیم و شماره میگرفتیم ولی با کسی دوست نمیشدیم
یه روز که منتظر اتوبوس دانشگاه بودم ۲ ۳ تا از پسرای اون شهرک افتادن دنبالم با ساناز بودیم هر کدوم میومدن میگفتن با من دوس شو محل نمیدادم یه اکیپ دیگه میومدن میتونم قسم بخورم حداقل ۸ نفر بهم پیشنهاد ددن اما اهمیت نمیدادم توی همون بین یعثه پسره خوشتیپ و خوش هیکلی هم با دوستش ایستاده بودو به بچه محلاش میخندید خیلی ازش خوشم اومد یه لحظه نگاهمون با هم یکی شد لبختد زد منم لبخند زدم همه گفتن یاشار برو اومد و بهم شماره داد و با هم دو سه ناهی دوست بودیم نزدیک ولنتاین با هام بهم زد پسر خوبی بود اما سرگرمی بود ازم یکسال بزرگتر بود و وقتی میومد دنبالم همه میگفتن مرجان چقد دوس پسرت خوشگله
برچسب:
نویسنده: آدرین محمودی