خرید بک لینک
توی یه خانواده کوچیک توی شمال شهر تهران بدنیا اومدم پدر و مادر عاشق هم بودن جز خودم یه برادر بزرگتر داشتم. کل خانواده با هم رابطه خوبی داشتیم تنها چیزی که گاهی ازارم میداد این بود که حس میکردم مادرم برادرم رو از من بیشتر دوستداره و البته پدرم هم نسبت به برادرم با من مهربونتر بود بنابراین خیلی اذیتم نمیکرد.

از بچگی آدم توداری بودم و اهل کارای یواشکی همه چیزم پنهونی بود، توی خونه کم حرف بودم اما بیرون پر حرف بلد بودم همسن و سالامو چطوری سرگرم کنم و با اینکه نسبت به اون منطقه وضع زندگی ما متوسط رو به پایین بود اما اطرافم پر بود از بچه پولدارا که اون زمان من نمیدونستم هواپیما چیه اونا کلی کشور اروپایی رو گشته بودن و عکساشو میاوردن سر کلاس نشون میدادن.

همیشه جزو 5 نفر شاگرد زرنگ کلاس بودم اما اگه چیزیو سرکلاس متوجه نمیشدم سوال نمیپرسیدم خودم میرفتم ته توهشو در میاوردم اگه مادرم سوالی ازم میکرد سکوت میکردم غمگین بودم عصبانی بودم تنها روش برخوردم سکوت بود اهل توضیح دادن نبودم به همون اندازه هم اهل توضیح خواستن نبودم اینارو میگم که بدونین در اینده این خصلتها چقدر به ضررم تموم شد

خیلی قد بودم از کسی بابته چیزی کمک نمیخواستم از کسی سوالی نداشتم توضیحی نمیخواستم و با همه چی کنار میومدم این رفتارا باعث شده بود که خیلی متکی به خود بار بیام هرچی من قوی بودم برادرم ضعیف و النفس بود همیشه باید پیش رو میگرفتن بسیار باهوش بود اما بازیگوش توی بیرون اروم و ساکت توی خونه هرروز صدای منو درمیاورد و کتککاری داشتیم اما جونمون برای هم در میرفت، برعکس من درسخون بودم کل وقت مامانم به سرو کله زدن به برادرم میگذشت و من هرروز مستقل تر بار میومدم کل درس رو حفظ میکردم و بخودم از حفظ دیکته میگفتم.

یه خصوصیت اخلاقی دیگه که داشتم این بود خیلی کله شق بودم و اهل ریسک، همیشه اگه توی جمع دخترونه ای بودم به دو دلیل مورد توجه اخص قرار میگرفتم اول بخاطر زیبایی و دلبرایی چهرم و بعدم بخاطر شجاعت و جسارتی که به خرج میدادم. همیشه دوستام پشت شجاعتم قایم میشدن روزها سپری شد. دختر احساساتی بودم و بسیار رویا پرداز.

یه روز موقع بازی بچه ها بود دیدم یه پسری هم سن و سال خودم که تابحال توی اون محل ندیده بودمش داره با بچه ها بازی میکنه خیلی مرتب و اتو کشیده بود مثل بچه های محلمون نبود اسمش حمیدرضا بود فک میکنم اولین بار 6 سالم بود که دیدمش و میتونم بگم عاشقش شدم این عشق تا 12 سالگی که ما ازون محل رفتیم ادامه داشت خیلی زود فهمیدم حمیدرضا نوه همسایه روبرومونه طوریکه وقتی توی بالکن می ایستادم میتونستم از پنجره ببینمش هر جمعه به عشق دیدن حمیدرضا از پشت پنجره خونه مادر بزرگش از ظهر تا غروب 7-8 شب توی بالکن یا راه پله های طبقه بالا میشستم و حرکات گاه و بیگاهشو دید میزدم جالبه هیچکس اونموقع ها منو نمیدید که گاهی 3 ساعت تمام توی بالکن خیره به پنجرشون نگاه میکردم

توی اون 6 سال خاطرخواه زیاد داشتم هر چند وقت یکبار تو کوچه سرم دعوا میشد یا هرچند وقت یکبار برادر کوچولوی غیرتیم یه پسرو زیر باد کتک میگرفت چون شنیده بود که فلانی گفته مرجان رو دوست دارم داداشم بعدش میومد خونه میگفت حق نداری دیگه بری توی کوچه ... الان که فک میکنم خندم میگیره

سر کوچمون یه خونه بود که یه زن و مرد مسن توش بودن با چند تا بچه میتونم بگم اختلاف بچه اول و اخر نزدیک 25 سال بود، یه دختر کوچیک داشتن به اسم ندا از من یکسالی کوچکتر بود پدر مادرش کلفت خونه اعیونا بودن و همه میدونستیم کسی زیاد تحویلشون نمیگرفت اما من دلم براش میسوختو باش دوستی میکردم پشت بوم خونشون دقیقا هم طبقه با واحد ما میشد و همیشه میومد رو پشت بومو منو صدا میکرد منم از نرده ها میپریدم اونورو میرفتم پیشش یهروز بم گفت میدونی من کیو دوس دارم گفتم کیو گفت مهرانو (مهران خواهرزادش بود که یکسال از من بزرگتر بود) تو عالم بچگی متوجه نمیشد که خاله نمیتونه عاشق خواهرزادش باشه منم متوجه نمیشدم، ازم پرسید تو کیو دوس داری گفتم نوه همسایه روبروییو گفت کیو میگی گفتم زیاد نمیاد بهت نشونش میدم و بالخره یه روز نشونش دادم. مدتها گذشت، بچه ها داشتن توی کوچه فوتبال بازی میکردن ما دختراهم سر کوچه لی لی بازی میکردیم حمیدرضا لب پنجره نشسته بود بچه ها رو نگاه میکرد توی کوچه دعوا شد یکی به برادرم گفت بچه ها مرجان (یعنی من) عاشق این پسرس

ضربان قلبم رفت روی هزار داداشم غیرتی شد اونروز بالا 20 تا از بچه ها توی کوچه بودن یهو کوچه ساکت شد داداشم اومد گفت راست میگه تو عاشق این پسره ای

گفتم اره یه چک خوابوند توی گوشمومنو کشید برد توی خونه گفت دیگه حق نداری بیایی بیرون

من اونموقع فوقش 9 سالم بود داداشم 11 سالش یه هفته ای توی خونه بودم و بعد همه چی عادی شد اما یادمه ندارو بخاطر دهن لقیش بدجوری چزوندمو اشکشو بدجوری دراوردم به غلط کردن افتاد دیگه حواسم جمع بود به هرکسی اعتماد نکنم و حرف نزنم.

طبقه دوم یه اپارتمان 3 طبقه میشستیم و عصرها با مامان دختر همسایه توی بالکنمون میشستیمو حرف میزدیم خیلی حال و هوای خوبی داشت یادش بخیر

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 16:8 توسط مرجان |

برچسب: نویسنده: آدرین محمودی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 22:09

صفحه بندی