بنا شد مادرم بره ودر عوض پسرخاله و دختر خاله بزرگم بیان خونه ما، از یچگی آدم متفکری بودم همین باعث شده بود که خیلی از هم سن و سالام عقلم بیشتر برسه پسر خاله بزرگم نزدیک به ۹ سال از من بزرگتر بود
اومدن خونه ما و کنار من و برادرم بودن با پسر خالم خیلی خوب بودم و خیلی با هم حرف میزدیم تا اینکه یه روز به هم گفت مرجان لای کتابت برات یه نامه گذاشتم متن نامش دقیق یادم نیست اما توش نوشته بود بهم علاقه داره گفته بود میخواد بیاد خواستگاریم و ازین حرفا جالب بود من دوتا پسرخاله داشتم که برادر بودن و هر دو عاشقم شده بودن مجدد چند روز بعد برام نامه نوشت و من شفاهیی گفتم که علاقه ای به اینکاراش ندارم و بهتره در عالم فامیلی این حرفها رو نزنه اما دست بردار نبود یادم نیس چطور شد که دختر خالم چند روزی پیشمون نبود و رفت خونه داییم و من و برادر و پسر خالم با هم بودیم امتحانای ثلثم بود و من بعد از ظهری بودم صبح برادرم میرفت مدرسه و من و پسرخالم تنها بودیم از ترسم میرفتم توی اتاق و درس میخوندم با من کاری نداشت اما من از تنها شدن با مردا میترسیدم کل امتحانای اون دوره رو از ترسم خراب کردم تا مادرم برگشت و اونها رفتن و اوضا مثل قبل شد من همه چیو برای مادرم گفتم و مادرم هم زنگ زد به خالم گفت میترسید برام حرف دربیارن من ثلث بعد حسابی درس خوندم و افت تحصیلیمو جبران کردم
اوضاع آروم بود توی این بین مادر بزرگم بعد ۵ سال زمینگیری فوت کرد پدر بزرگمم ۶ ماه زودتر ازون به علت سرطان فوت کرد رابطه خاله و مامانم بهم خورد و ارتباطمون قطع شد به کل
من دیگه ۱۷ ساله بودم و چون فنی بودم سال آخر هنرستان رو میگذروندم که با یاهو مسنجر آشنا شدم دنیای جالبی بود با ادمهای مختلف چت میکردم تا اینکه با یه پسری توی یکی از رومها آشنا شدم به نام مهران خونشون پایین شهر بود اما جزو پولدارای اون منطقه بودن همسنم بود طوری بود که اونزمان اون موبایل داشت شمارشو بهم داد و منم باهاش از خونه تماس گرفتم و دوستیمون شروع شد
برای اولین بار بود دوستی با یک پسر رو تجربه میکردم برام خیلی هیجان داشت
یه روز برام عکس یه دختری و فرستاد گفت این خوشگله گفتم من ازین خوشگلترم گفت امکان نداره تا اینکه عکسمو براش فرستادم دیگه ولکنم نبود اصرار داشت همو ببینیم و یه روز همگی با دوستامون قرار گذاشتیمو همو دیدیم ازونروز براش جدی تر شده بودم انگار کلا ۹ ماه دوست بودیم اما ۶ ۷ بار همو دیدیم توی همون موقع ها بود یهذبار حین صحبت کردن باهاش برادرم گوشی رو برداشت و صداش رو شنید و با من دعواش شد میگفت پسر بود من میگفتم نه دختر بود سرماخورده و فردا صبحش از بادجه تلفن زنگ زدم به مهرانو گفتم باید تموم کنیم برادرم پرینت بگیره شمارتو درمیاره مهران اصرار داشت بزار بگیره من باش حرف میزنم نمیدونم چقد احمق بودیم ما که فک میکردیم دو تا بچه ۱۷ ساله میتونن ادامه بدن با هم برادرم بیخیال قضیه شد و ما هم دوباره تو چت با هم ارتباط برقرار کردیم و تعطیلات رفت شهرستان و اونجا نمیتونستم باهاش صحبت کنم بعد یکی دو ماه که اومدم باهام خیلی سرد برخورد کرد منم فهمیدم تموم باید بشه بهش گفتم با کسی هستی گفتم اره گفتم اوکی و قطع کردم بی هیچ سوالی و احساس میکردم خیلی غرورم خرد شده
برچسب:
نویسنده: آدرین محمودی