خرید بک لینک

حسابی سرخورده شده بودم پیشنهاد زیاد داشتم چندتاییم خواستگار که همرو ندیده رد میکردم تا اینکه ترم حدید شروع شد توی یکی از اوتو زدنامون با یه پسر آشنا شدم به نام علی ، از من ۵ سال بزرگتر بود ازم خواست با هم دوست بشیم و شمارشو داد قیافه خوبی داشت اما بیشتر از قیافش تعریفای از خودش باعث میشد جذبش بشم دانشجوی سال اخر عمران بود داشت خودشو برای ارشد اماده میکرد قد بلند و جذاب بود و خیلیا دوس داشتن باهاش باشن دانشگاهسم نزدیک دانشگاه ما بود، دو هفته ای دوست بودیم برادرم رفته بود سربازی و دوره اموزشی میدید و منم دیگه خیالم راحت تر بود توی هفته دوم دوستیم با علی یه روز اومدم خونه دیدم پدر مادرم نیستن عوضش داییم خونمونه گفتم مامانم اینا کجان گفت رفتن شهرستان فهمیدم اتفاقی افتاده اما ازونجا که عادت به سوال نداشتم سکوت کردم داییم باهام آروم حرف میزد گفت مرجان یکی از پسر عموهات تصادف کرده تو کماس یکی یکی اسم پسر عمدهامو آوردم گفت نه تا رسیدم به اسم همون پسر عموم که از بچگی عاشقم بود و برام خوراکی میخرید گفت آره اون فک نمیکردم قضیه انقدا جدی باشه اما بعد ۳ روز پسر عموم فوت کرد نتونستم ختمشو برم خیلی دلم براش میسوخت خیلی جوون بود و خوشتیپ منم اخریا چند باری دلشو شکونده بودم حتی یکبار بهش سیلی زده بودم چون خیلی برام غیرتی میشد دوستیم با علی ادامه پیدا کرد اما قبل اشنلییم با علی بود مه مادر و خالم اشتی کردن و مث توی یمی از مسافرتها پسر خاله کوچیکم خودشو بهم رسوند و گفت مرجان عاشقتم دیوونتم میخوام بات جدی حرف بزنم اما من هیچوقت بهش فرصت حرف زدن ندادم نه که دوسش نداشتم از بس که غد و یه دنده و کله شق بودم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 19:44 توسط مرجان |

برچسب: نویسنده: آدرین محمودی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 22:09

صفحه بندی